رویکرد روانشناسی اختلال وسواس


رویکرد روانشناسی اختلال وسواس

دیدگاه رویکرد زیست شناختی، شیمیایی و نورونی

 

بسیاری از تحقیقات نشان داده است، عامل اصلی شکل گیری این اختلال در ساختار مغز، مداربندی و فعل و انفعالات شیمیایی و نورونی قرار دارد و این امر زمینه ساز اصلی تمایز افراد مبتلا به وسواس از افراد سالم است. ساختار مغز شامل کورتکس پیشانی، شکنج کمربندی (سینگولا) و هسته های قاعده ای است. هسته های قاعده ای در مرکز مغز قرار دارند و هسته ی دمدار، پوتامن (پوسته) و بادامه را شامل می شوند. در این بخش ها اطلاعات وارد شده از دنیای خارج به مغز، دسته بندی و مرتب و اطلاعات غیرضروری غربال و از دور خارج می شود. این بخش ها خود را درگیر کنترل تکانه ها یا واکنش به ترس هم می کنند. این بخش ها در موقعیت هایی که افکار مزاحم به ذهن هجوم بیاورند و فرد قادر به عدم توجه یا بی اعتنایی به آن ها نباشد، به شدت درگیر می شوند و تحت فشار قرار می گیرند قشر پیشینِ حدقه ای در بخش جلو مغز و در بالای چشم ها قرار گرفته است. در این مکان، اطلاعاتی که از کانال حس های بساوایی، شنوایی و بینایی به مغز راه می یابند تعبیر و تفسیر می شوند. اطلاعات وارد شده با هیجان ها و قضاوت های اخلاقی پیوند می خورند.

تصاویر مغزی نشان داده است که این بخش از مغزِ افراد مبتلا به اختلال وسواس فکری- عملی بسیار فعال است. فعالیت بیش از حد این بخش از مغز باعث هوشیاری و شک زیاد می شود، به طوری که فرد با نگاهی موشکافانه تر به محیط اطراف خود می نگرد و از دقت و هوشیاری زیادی برخوردار می شود. جالب است بدانید که معمولاً بعد از درمان به روش دارو درمانی و درمان های شناختی- رفتاری، فعالیت بیش از حد این بخش از مغز کاهش می یابد.
یکی دیگر از عوامل شکل گیری این اختلال، «عدم توازن» در مواد شیمیایی درون اعصاب است. سروتونین یک ناقل عصبی مهم است. انتقال دهنده های شیمیایی، عامل ارتباطی بین سلول های نورونی اند. آن ها در کنترل فرایندهای جسمی از جمله خُلق و خو، پرخاشگری، تکانه ها، خواب، اشتها، درجه ی حرارت بدن و درد نقشی مهم دارند. با مصرف دارو، سروتونین موجود در سلول های نورونی افزایش می یابد که این روند باعث افزایش میزان بهبودی می شود. در اختلال های افسردگی، خوردوخوراک، خود آسیب زنی، و اسکیزوفرنیا عدم توازن در میزان سروتونین هم نقش دارد
در شکل گیری بیماری وسواس، «عامل ژنتیک» از اهمیت خاص خود برخوردار است. به نظر می رسد تفاوت در ژن های معین یا ترکیب احتمالی ژن های خاص می تواند فرد را مستعد این اختلال کند
بعضی دیگر از محققان معتقدند که فردِ مبتلا به وسواس در «کُدبندی» و تقسیم بندی اطلاعات وارد شده به مغز دچار اشکال  است.
همه ی ما انسان ها در طول زندگی با موضوعات ترس آور رو به رو شده و هیجان منفی ترس را احساس کرده و انبوهی از اطلاعات مرتبط با ترس را در لایه ها و شبکه بندی های حافظه ی خود ذخیره کرده ایم. هر شبکه حاوی اطلاعاتی درباره ی محرک های بیرونی یا محیطی مزاحم، واکنش هایی به ترس یا ناراحتی و همین طور شیوه ی تجزیه و تحلیل محرک ها و واکنش هاست. در این شبکه بندی ها و بر بستر اطلاعات ذخیره شده (با موضوع ترس) ارزیابی بیش از حد خطر و تهدید شکل می گیرد و بارور می شود.
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رویکرد تحلیلی

 

تحلیل روانی یا روان کاوی، قدیمی ترین رویکرد روان شناختی است. در این رویکرد، اعتقاد بر این است که وسواس به علت تضادهای روان شناختی ناخودآگاه شکل می گیرد. این اختلال، یک مقاومتِ روان شناختی بر ضدِ اضطرابِ نشئت گرفته از دوران کودکی است و این اضطراب بر اساس خشم یا تکانه های جنسیِ ناشی از تجربیات دوران کودکی شکل می گیرد. این تکانه ها از نظر فرد غیرقابل پذیرش و با وجدان فرد در تضادند؛ در نتیجه، به سختی اجازه ی ورود به خودآگاه را پیدا می کنند. به اعتقاد این رویکرد، وسواس های فکری، به علت ویژگی مقاومشان، باعث می شوند تصورات دردناک تر در بخش ناخودآگاه ذهن پنهان شوند و اجازه ی ورود به خودآگاه ذهن را نداشته باشند. این تصورات دردناکِ پنهان شده، معمولاً افکار غیرقابل قبول، اجباری های پرخاشگری یا جنسی اند که با «معیارهای ارزشی فردی» فرد و گاهی «معیارهای ارزشی اجتماعی» او در تضاد قرار دارند. وسواس یک «راهبرد دفاعی» برای اجتناب از رو به رو شدن با تضادهای هیجانی درونی است. طرفداران این مکتب معتقدند که اگر درمان جو از وجود و ماهیت این تضادهای فرونشانده و سرکوب شده ی ذهنی آگاهی یابد، مشکلات حل خواهد شد و وسواس ناشی از آن بهبود خواهد یافت
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رویکرد درمان شناختی- رفتاری

 

درمان شناختی- رفتاری به معنا و مفهومی که شما به افکار وسواسی تان می دهید (ارزیابی شناختی افکار) و همین طور نوع واکنش و پاسخ های رفتاری تان به افکار (استفاده از اجتناب، اجبارها، آیین مندی های رفتاری، اعمال خنثی سازی و استراتژی های کنترل افکار) می پردازد. زمانی که پی می برید نوع قضاوتی که درباره ی افکارتان دارید و معنی و مفهومی که به افکارتان می دهید، آن چیزی نیستند که واقعاً تصور می کنید و روند مذکور کماکان نادرست است، در نتیجه پاسخ های هیجانی شما به افکار مزاحم و ناخواسته از تنش کم تری برخوردار می شوند و کم تر به انجام «رفتارهای اجباری» مانند «آیین مندی های رفتاری»، «اعمال خنثی سازی»، «اجتناب و «کنترل افکار» می پردازید. برای مثال، اگر به این نکته پی ببرید که ظهور فکر مزاحم و ناخواسته در مورد انجام اعمال خشونت آمیز در «ذهن»، با شخصیت واقعی شما بی ارتباط است، کم تر احساس ترس میکنید.اگر به این نکته پی ببرید که با «کاهش» انجام وسواس های رفتاری، اضطراب و ناراحتی تان هم کم می شود، احساس می کنید که دیگر کم تر به انجام اعمال آیین مند رفتاری نیاز دارید.
در این دیدگاه، اعتقاد بر آن است که همه ی افراد در طول زندگی شان با افکار مزاحم ناخواسته و غیرقابل قبول رو به رو می شوند و ورود یا رسوخ افکار مزاحم به ذهن، صرفاً مختص به افراد مبتلا به وسواس نیست. جالب است بدانید که موضوع و محتوای افکار وسواسی در افراد مبتلا و غیرمبتلا شبیه به هم و یکسان است. شاید تفاوتا در میزان «اهمیتی» باشد که افراد به این افکار می دهند. بسیاری از افراد سالم، زمانی که با افکار ناراحت کننده و پریشان کننده رو به رو می شوند، به طور ناخودآگاه و بدون آن که از راهبرد ذهنی خود چندان آگاهی داشته باشند، به راحتی با این افکار رو به رو می شوند و زمینه را برای بیرون راندن سریع آن ها از ذهن آماده می کنند. در صورتی که افراد مبتلا به وسواس، این افکار را در ذهن می پرورانند، روی آن ها تمرکز می کنند، اهمیت زیادی برای شان قایل اند و با یک بار هیجانی منفی به تجزیه و تحلیل نادرست آن ها می پردازند. برای مثال، ممکن است فرد بر این باور باشد که «وقوع یک فکر در ذهن هیچ فرقی با عمل کردن به آن فکر ندارد.»، یا آن که مبتلایان برای جلوگیری از افکاری با موضوع «آسیب رساندن» به خود و دیگران، به احساس مسئولیت بیش از حد و غیرضروری روی می آورند. با وجود افکار آغشته به چنین ویژگی هایی، بیرون راندن افکار مزاحم از ذهن مشکل تر می شود. تلاش در جهت«  فرو نشاندن» و «خنثی سازی» افکارِ غیر قابل قبول، نه تنها باعث کاهش میزان شدت آن ها نمی شود، بلکه زمینه را برای بمباران ذهنی آماده تر می کند.
اگر ما حتی به بی ارزش ترین افکار مزاحم خود اهمیت دهیم و با آن ها مقابله به مثل کنیم و بکوشیم در جهت «کنترل» اجباری آن ها حرکت کنیم، به طبع زمینه را برای بارورتر و تنومندتر کردن آن ها آماده کرده ایم. همه ی ما انسان ها دارای این تجربه ی ذهنی هستیم که یک فکر واقعی در مورد مسائل و مشکلات روزمره ی زندگی به طور متناوب به سراغ مان آمده و باعث آشفتگی ذهنی، هیجانی و رفتاری مان شده باشد، ولی پس از مدتی مشکل مان حل شده و مسیر ذهن ما به حالت عادی خود برگشته است. اکنون تصور کنید که افکارتان را با صدای بلند می شنوید و بارها در ذهن تان تکرار می شوند و احساس می کنید که این افکار در ذهن شما لانه کرده و مثل کَنه به آن چسبیده اند، هیچ گاه از ذهن تان خارج نخواهند شد و همیشه با شما و در ذهن تان باقی خواهند ماند. چه احساسی به شما دست می دهد؟ چه پاسخ رفتاری می دهید یا کدام راهبرد ذهنی را در مورد افکارتان اعمال می کنید؟ ظهور هیجان منفیِ «اضطراب» و تلاش برای «فرونشاندن» افکار مزاحم وسواسی، شروع یک دورِ باطل از نشانه های وسواس و اجبار است، به طوری که با قوی تر شدن این چرخه، در هم شکستن آن هم به مرور مشکل می شود.
افراد مبتلا به وسواس برای رهایی از هیجان های منفی مانند اضطراب، ناراحتی و پریشانیِ ناشی از ظهور افکار، معمولاً خود را درگیر یک سری رفتارهای آیین مند اجباری می کنند. آن ها تصور می کنند که با «پناه بردن» به افکار یا یک سری رفتارهای خاص می توانند از وقوع وسواس ها جلوگیری کنند یا از دست آن ها رهایی یابند، به طوری که می کوشند از وقوع وقایع منفی در اینده جلوگیری کنند، سعی می کنند از مسئولیت یا گناه بپرهیزند، اشیا را با نظم خاصی بچینند و یا می کوشند از افکاری خاص دوری گزینند یا آن ها را از ذهن خود بیرون برانند. در عین حال، اکثر این افراد به این امر واقف اند که تمامی این اعمال ذهنی و رفتاری چاره ساز نیست و شاید راهبرد واقعی برای مقابله با مشکل شان نباشد، ولی آگاهی از این امر باعث افزایش میزان اضطراب، ناراحتی، پریشانی، شرم و گاهی خجالت آن ها می شود. گاهی اوقات بر اثر تکرار رفتارهای اجباری، این رفتارها دیگر خاصیت قبلی خود را در زمینه ی کاهش میزان اضطرابِ ناشی از افکار، از دست می دهند و این تکرار باعث عدم کارایی آن ها، حتی به عنوان یک ابزار «سودمند موقت» می شود، به طوری که یک رفتار اجباری مثل شست و شو، وارسی و چک کردن، دیگر احساس آرامش به ارمغان نمی آورد، بلکه فرد برای دست یابی به آرامش مذکور به «تکرار هرچه بیش تر» این رفتارهای آیین مند اجباری نیاز پیدا می کند. مثلاً دوش گرفتن های مکرر، که یک واکنش رفتاریِ نشئت گرفته از یک فکر وسواسی آلودگی است، بر اساس قوانینی خشک و منجمد، طولانی تر می شود. فرد برای کاهش میزان ناراحتی ناشی از افکار وسواسی شک آلود، قبل از بیرون رفتن از منزل، به ابزارهای بیش تری برای چک کردن و وارسی نیاز پیدا می کند. اگر افکار حین بستنِ در به ذهن خطور کنند، فرد ترجیح می دهد برای خنثی سازی و عملی نشدن افکار مذکور، به جای یک بار، چندین بار در را ببندد و سپس وارسی کند. در این مرحله، با افزایش میزان عدم رضایت از بستن در، رفتار مذکور بغرنج تر، مشکل سازتر، وقت گیرتر و گسترش یافته تر می شود.
بیش تر مبتلایان به این امر واقف اند که نگرانی ها و ترس هایی که در پاسخ به افکارشان شکل می گیرد، بی جا و بی معنی است، ولی از آن جایی که در فرآیند وقوع نشانه های وسواس، این پاسخ های هیجانی شدت می یابند، آن ها معمولاً احساس می کنند که نگرانی و ترس های شان واقعی، عینی و ضروری است. در نتیجه، نیاز به شست وشو و وارسی کردن یا قرار دادن اشیا با یک نظم خاص، در نظر فرد یک «باید» است. در این حالت، نیاز شدید به قطعیت و یقین در امور شکل می گیرد. حال، نه تنها رفتارهای آیین مند اجباری که برای کاهش میزان هیجان های منفی ناشی از افکار، دیگر کارایی خود را از دست داده اند، بلکه این رفتارها خود باعث افزایش میزان اضطراب ناشی از رفتارهای آیین مند تکرارشونده ی بعدی می شوند.
این افراد، معمولاً درگیر تفکر ناکارآمد «سیاه و سفید»ند، به طوری که برای تجزیه و تحلیل پدیده های اطراف خود، محدوده ی میانی یا وسطی را در نظر نمی گیرند.
عامل اصلی در تبدیل یک فکر مزاحمِ ناخواسته به یک فکر وسواسی، همان «تفسیر اغراق آمیز» از افکار مزاحم ناخواسته است. هر چقدر میزان شدت اغراق، مبالغه و بزرگ نمایی افکار مزاحمِ ناخواسته بیش تر باشد، به همان نسبت افکار وسواسی از شدت و مقاومتِ بیش تری برخوردار می شوند. برای مثال، فردی که دارای افکار وسواسی پرخاشگری و خشونت است، امکان دارد با یک نگرش اغراق آمیز تصور کند که «آدم خطرناکی است.
این نگرش به خود به قدری تهدیدآمیز، خطرناک و مهم است که به آسانی قابل چشم پوشی یا فرونشاندن نیست. یکی دیگر از ویژگی های این بیماران فرض های ناکارآمد مربوط به ارزیابی خطر و تهدید و برداشت نادرست آن ها در زمینه ی توانایی های شان در جهت مقابله با موضوع خطر و تهدید است؛ مثل «آدم همیشه باید کارها را به نحو احسن انجام دهد»، اعتقاد به این باور که در صورت عدم دسترسی و کامیابی کمال طلبانه به اهداف، فرد قابل تنبیه یا فردی شکست خورده است؛ با انجام مجموعه ای از رفتارهای آیین مند اجباری خرافاتی
می توانیم از وقوع خطر جلوگیری کنیم؛ بعضی از افکار و هیجان ها خطرناک اند و باعث وقوع عواقبی فلاکت بار می شوند.
با تجزیه و تحلیل برداشت های نادرستِ فاجعه بار قلمداد کردنِ خطر و تهدید، زمینه برای هیجان های منفی اضطراب، احساس گناه و احساس تلخ ناتوانی از لذت بردن مهیا می شود. در این مرحله، با ظهور چنین افکاری، احساس ترس بر فرد مسلط و او قادر می شود به مقابله با موضوع خطر و تهدید بپردازد. به دنبال فرایند مذکور، احساس عدم امنیت، عدم قطعیت و ناامیدی در وجود وی جوانه می زند


سبد خرید شما خالی است!